وقتی انیتا سعی میکند بنشیند و موفق هم میشود
هفته گذشته از جمعه تلاش کردی بشینی و خوشحالی خودت وصف ناپذیر بود
منم همش باهات بازی میکردم و از اینکه تورو به حالت چهاردست و پا بگیرم و تو خوشحال بشی و بخندی
لذت میبردم
اینگار خدای مهربون یهو بدن تورو متحول کرد
یه انرژی خاص بهت داد
نمیدونم چطوری بگم
اخه انیتا اصلا نمیتونست رو دستاش بیاد
اما اینگار خدا خواست و شد
سه شنبه من داشتم لباسارو جمع میکردم که برگشتم دیدم خودت نشستی
یه جیغ از خوشحالی زدمو
هرچقدر به بابا زنگ زدم جواب نداد
این روزا بابا خیلی سرش شلوغ هفته گذشته اصفهان بود و این هفته ماموریت مشهد
خلاصه دو بار تونستی بشینی
چهارشنبه که دیگه دفعات نشستنت از 5 بار گذشته بود
بابا ماموریت بود و مجبور بودیم کلاستو کنسل کنیم
پنج شنبه صبح زود به اقای عنبرا مسج زدمو ازش تشکر کردم
اینقدر این بنده خدا قلب صافی داره که به اندازه پدر و مادرا از پیشرفت بچه ها خوشحال میشه
حالا برای عید میخوام براش کادو بگیرم و به این مناسبت بهش بدم
خود آنیتا اینقدر خوشحاله از این بابت که الان دارم مینویسم اشک امونم نمیده
بچم حدود هشت ماه همش روی زمین دراز کش بود
این واقعا بهترین اتفاق امسالم شد
خیلی تلاشم میکنه که یه راهی پیدا کنه که بتونه بایسته
من اصلا نگران ایستادن و راه رفتن نیستم
و ته دلم راضی به این اتفاق نیستم
اونم بخاطر اینکه میترسم سلامتی اش رو به خطر بندازه
فقط یه چیزی رو خیلی دوست دارم
اینکه بتونه چیزی رو بادستاش بگیره و بازی کنه
خدای خوبم ازت این رو هم میخوام
با اینکه خیلی اذیت میشم وقتی میبینم هنوز تورو باید پوشک کنم
خودم غذا بدم
دلم میخواد یه خورده مستقل باشی و از دوران نوزادی و کارایی که مادر باید برای بچش انجام بده فاصله بگیری
اما خدارو خیلی شکر میکنم
وای خدای من
پارسال این موقع آنیتا بیمارستان بستری بود
خدایا از صمیم قلبم ارزو میکنم هیچ مادری این روزای اخر سال گرفتار بیماری بچش نباشه
خیلی سخته وقتی ببینی خیابونا شلوغه همه در حال خریدن و تو حال و هوای عیدن اما تو بزرگترین استرس زندگیتو تجربه کنی
دلم میگیره
به اون روزا فکر میکنم
نمیتونم حالم رو توصیف کنم
اصلا ولش کن.




وقتی انیتا سعی میکند بنشیند و موفق هم میشود 